داستان در مورد دو دوست است که در بیابان راه می رفتند.در جایی بین دو دوست بحثی پیش آمد و در گیر شدند.این برخورد آزاردهنده بود و یکی از آنها آسیب دید. دوستی که آسیب دید چیزی نگفت و روی ماسه نوشت :
امروز بهترین دوستم مرا آزرد.
آنها به راه خود ادامه دادند ودر وسط بیابان تصمیم گرفتند شنا کنند.هنگام شنا دوستی که آزرده شده بود ،در گل و لای گرفتار شد و دوستش او را نجات داد.
پس از اینکه بهبودی یافت روی سنگ نوشت:
امروز بهترین دوستم ،زندگی مرا نجات داد.
دوستش پرسید:
هنگامیکه تو را آزردم روی ماسه نوشتی ولی وقتی تو را نجات دادم روی سنگ مینویسی.چرا؟
دوستش گفت:
هنگامیکه کسی ما را می آزارد ،باید روی ماسه یادداشت کنیم تا باد آن را پاک کند.
هنگامیکه کسی به ما نیکی میکند،باید روی سنگ یادداشت کنیم که هیچ گاه از بین نرود.
بیاموز:
که درد و رنج را روی ماسه بنویسی و تجربه های خوب و نیکی راروی سنگ بنویسی.
آنها گفتند:
برای یافتن یک دوست ویژه یک دقیقه را صرف کن.
برای قدردانی از او یک ساعت
برای دوست داشتن او یک روز را
اما
برای فراموش کردن او یک عمر را
زمان را برای دوست داشتن صرف کن......
دوستای عزیزم این متن رو نوشتم که همگی این بحثای اخیر رو فراموش کنیم.سال دیگه این وقتا حسرت این روزا رو میخوریم.بیاید این روزای مونده رو با هم شاد باشیم.
شقایق
|
+| نوشته شده توسط بچه های بیولوژی87 در پنجشنبه 29 دی1390 و ساعت 14:56